خرید بک لینک

همچنان که نشسته ام صدای بُخارِ کتری را میشنوم که دارد روی شعله گاز خبرم میدهد که آب بجوش آمده است بگذار یک چای ، با طعم هِل دَم کنم و بعد در تنهایی خویش جایتان خالی بنوشم... چقدر زمان اینجا کند میگذرد احساس میکنم مدت زیادی هست که اینجا مانده ام. دلم تنگ شده است...

چقدر این شعر شفیعی کدکنی حال روز من است یعنی من همچون آن گَوَن هستم اینجا ، در سرای غربت..

«به کجا چنین شتابان؟»
گَوَن از نسیم پرسید
«دلِ من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
«همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم...»
«به کجا چنین شتابان؟»
«به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم»
«سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را
چو ازین کویرِ وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلامِ ما را»

میخواستم با نسیم همراه شوم و از این غربت برای لحظاتی عبور کنم ولی نظرم تغییر کرد و ایستادم ان شاا... چند روز دیگر راه خواهم افتاد و خواهم رفت به سوی زادگاه خویش،سرزمین دلنشین و خاطر انگیز من .

برچسب: نویسنده: nasimesahar981401 تاريخ: پنجشنبه 15 مرداد 1405 ساعت: 0:17

صفحه بندی